مهديس و برف بازي در مهدكودك
سلام عشقم، سلام زندگیم.
این ماه که آخرین ماه سال هست و کارهای عید. پنجشنبه با بابا رفتیم سمت بازار بزرگ. ساعت ٩ صبح رفتیم و ٥ بعداظهر اومدیم خیلی شلوغ بود و ملت بود که اومده بودند برای خرید. لباسها هم خیلی گرون. مانتو که زیر ٣٠٠ هزار تومن نبود. برای شما هم یه حوله تن پوش و کلاه و خورده ریز خریدم.
دیروز تصمیم گرفتیم که کمی از اسباب بازیها و وسایل اضافی رو جمع کنیم اما مگه شما گذاشتی. همش از توی جعبه ها درمیاوردی و تازه یاد بازی کردن با اونها می افتادی. دیگه خونه رو کرده بودی شهر شام. من هم دیگه خیلی خسته شده بودم و نمیدونستم چیکار کنم. که دیگه با جدیت باهات برخورد کردم و بالاخره کمی جمع شد. ولی هنوز پرده ها و ملحفه ها مونده که دیگه اونم تو این هفته اگر شما بزارید تمومش کنم.
دوست دارم نفسم، زندگیم، عمرم
این عکسها مربوط می شه به حدود یک ماه پیش که برف اومده بود.






اینجا هم با دوستت آویسا خانومی داری برف بازی می کنی.








مهديس و برف بازي در مهدكودك
